X
تبلیغات
دلواپس شادمانی تو هستم

دلواپس شادمانی تو هستم

دلنوشته های من

نمیدونم چه حکمتیه با هر کی صمیمی میشم عاشقم میشه.منم که کلا موندگار نیستم.حالا من موندم و چند تا قلب شکسته.....هی..................بدیش اینه ته دل خودمم نسبت بهشون حس میمونه....

[ شنبه 1392/10/14 ] [ 14:32 ] [ زهرا ]

[ ]

کم باش
کم باش!

اصلا هم نگران کم شدنت نباش.

آنکس که اگر کم باشی گمت کند، همانیست که اگر زیاد باشی حیفت میکند.

سعی کن متفاوت باشی...

فقط خوب باش...

این روزها خوب بودن به اندازه کافی متفاوت هست

[ پنجشنبه 1392/07/25 ] [ 20:44 ] [ زهرا ]

[ ]

هجرت
دیگه اصن ابروم رفته!

میگن کجا میخواین برین روم نمیشه بگم!!!

حالا توصیه های ایمنی دوستان بماند....

و جک های دوستان...

0رفته **** o برگشته....

ای خدااااااا

[ چهارشنبه 1392/03/08 ] [ 16:21 ] [ زهرا ]

[ ]

امتحان زیستو خراب کردم اساسی!!

البته همه خراب کردیم...

از سالای قبل خیلی سخت تر بود

شوک شدیم!

۱۷ونیم میشم

[ شنبه 1392/02/28 ] [ 17:25 ] [ زهرا ]

[ ]

بهشت
آدم به جرم خوردن گندم با حوا

شد رانده از بهشت

اما چه غم؟

حوا خودش بهشت است!

[ چهارشنبه 1392/01/21 ] [ 18:45 ] [ زهرا ]

[ ]

کنکووووووووووووورررررررررررر دارممممممممممممممم
یه ماه دیگه میشم کنکوری!!!!!

باید مثل خر و گاو و ... بدرسم!

برنامه من برای سال ۹۲:

تبدیل شدن از یه دختر سرخوش و بیخیال ب یه دختر کوشا و خرزن

[ جمعه 1391/12/25 ] [ 17:37 ] [ زهرا ]

[ ]

من
احساس میکنم ادم پستی شدم

نه!

این فقط ی احساس نیست...

واقعا ادم پستی شدم

[ جمعه 1391/04/30 ] [ 10:32 ] [ زهرا ]

[ ]

اینکه کسی نتونه تو رو درک کنه درد بزرگیه.

ولی اینکه هیچکس تلاشی واسه درک کردنت نکنه درد وحشتناکیه!!!

[ دوشنبه 1390/11/24 ] [ 18:13 ] [ زهرا ]

[ ]

سرم شلوغ شده

یه عالمه نقطه چین تو زندگیم خالی مونده که باید پرشون کنم

اگه درس و مدرسه و امتحانا بزارن

ای خدااااااااااااا

 

[ سه شنبه 1390/08/17 ] [ 17:8 ] [ زهرا ]

[ ]

تولدم مبارک!

امروز تولدمه. ولی هیچ فرقی با روزای دیگه نداره.آسمون همون رنگه،خونه همون شکله.اتاق ِ پر از کارتنم (به خاطر اسباب کشی ِ آینده) هنوز همونجوره. لباسم مثل دیروزه ، قیافم هم مثل همیشه س . شاید تنها فرقش با روزای دیگه این باشه که پنج دقیقه به پنج دقیقه به خودم میگم : تولدم مبارک!

بابام خونه نیست.مامانم اول صبحی دلخورم کرد. دنیا مثل همیشه س ، با تمام جزئیات! این منم که باید عوض بشم ، باید یه جور دیگه باشم تا این روز رو یه کم برای خودم از روزای دیگه متمایز کنم.

از صبح تا حالا نخندیدم.فقط تبسم ، شایدم لبخندای کوچولو.

خدایا کمکم کن بتونم یه جوری باشم که امروز برام شیرین باشه. البته این کار برام سخت نیست. میتونم یه کتاب شعر از شعرای مورد علاقه م که هنوز توی کارتن نذاشتم یا رمانهایی که دوسشون دارم(مثل جین ایر) رو بگیرم دستم، بخونم وامروز شیرین بشه برام مثل قند.یا مثلا میشد ادامه ی رمانم رو بنویسم.(گرچه بابام با انتقادهای کوبندش ذوقم رو برای ادامه ش کور کرد.البته منم چندتا داستان نوشتم و براش خوندم تا بدونه با کی طرفه!!!!!)ولی این کار به دو علت میسر نیست.یکی اینکه تو کارتنه.یکیم اینکه فردا امتحان دارم و کلا واسه این کارا وقت ندارم.مخصوصا هم اینکه غروب با چندتا از فامیلامون میخوایم بریم بیرون به مناسبت تولدم و کلی از وقتم میره. فردا آخرین امتحانمه.اصلا درس میخونم."عمیق"درس خوندن هم واسه من لذت بخشه.

گرچه خیلی کم پیش میاد حوصله کنم و عمیق درس بخونم.شاید 5-6 بار در طول سال تحصیلی!خب پس برنامه تصویب شد.میرم درس میخونم:عمیق!

راستی . . . .تولدم مبارک!

 

[ سه شنبه 1390/03/24 ] [ 10:30 ] [ زهرا ]

[ ]

دوست دارم

دوست داشتن طبیعت انسانه

من با طبیعت خودم نمی جنگم!!!!

[ چهارشنبه 1390/01/10 ] [ 19:20 ] [ زهرا ]

[ ]

دارم میرم.....

در تمام دنیا هرگز نمیشود قلبی به لطافت قلب تو را یافت.من زل میزنم به چشمهای خیست.

 

اصرار نکن.من نمی مانم . من لایق تو نیستم.نمی خواهم با من تباه شوی عشق من.نمی خواهم.

 

اصرار نکن.من سست میشوم در تصمیمم.قبول کن که بدون من تو غرق در خنده ی دنیا خواهی بود.

 

دنیا با من قهر است. و با هرکه با من است.نسوز به پای من. پاهایم سنگینند.چگونه تکانشان دهم؟

 

چگونه از تو دور شوم؟چگونه؟زل نزن به آستین پیراهن من.اشک هایت را پاک نخواهم کرد.

 

از من دلگیر نشو.مرا فراموش کن.دارم میروم

 

اصرار نکن محبوبم.من نمی مانم.....

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد

[ سه شنبه 1389/12/03 ] [ 16:33 ] [ زهرا ]

[ ]

این قالب قشنگ تره یا قبلی؟

منتظر نظراتتون هستم 

[ سه شنبه 1389/11/19 ] [ 17:6 ] [ زهرا ]

[ ]

3

شب می گذرد. می گذرد اما مرا با خودش نمی برد. من در شب جا مانده ام. عشق من کمک. چشم باز

می کنم:سیاهی.می بندم:سیاهی.همه جا سیاه است عشق من. دیگر در آسمان ماه و ستاره ای هم

 نیست که از ترسم بکاهد.هیچ.دیوی خون آشام به نام انتظار مرا پایبند کرده است. پایبند این شب.این

تاریکی ابدی.ولی می ترسم عشق من. از آن لحظه ای می ترسم که ندانم انتظار بکشم یا فراموش

 کنم.تو نمی ترسی عشق من؟نه تو از هیچ چیز نمی ترسی.از اینکه مرا از دست بدهی نمی ترسی.از

نبودنم نمی ترسی.از ترسیدنم ,نمی ترسی.چرا عشق من؟دیگر برایت ارزشمند نیستم؟دیگر تجسم

 خود را در چشمانم نمی بینی؟دیگر حرف دلت را از نگاهم نمی خوانی؟عشق من.این شب ها که در

نبودنت نامه می نویسم وبرای بودنت اشک می ریزم,یک فکر مرا به شدت آزار می دهد.اینکه بعد از

اینهمه که با نگاهم با چشمانت حرف زدم,بفهمم که چشمانت ناشنوا بوده اند و بعد از اینهمه که هر

درخششی در چشمانت را به خودم نسبت دادم,بفهمم که نگاهت لال بوده است.نه عشق من. اگرهم

 بوده است باورش نمی کنم.به خودم دروغ خواهم گفت.و اگر هم دروغ است,بیا و ثابت کن.از این همه

تهمت دلگیر نمی شوی؟چرا تواز هیچ چیز دلگیر نمی شوی؟این همه که می نویسم و بی وفاییت را فریاد

  می زنم.چرا تو مثل همیشه به آرامی و نرمی جواب فریادم را در گوشم زمزمه نمی کنی؟چرا نمیگویی

دروغ است؟خودت راست بودنش را باور داری؟ باور داری عشق من؟

من اشک می ریزم.اشک می ریزم و می دوم میان خاطراتمان.دیوانه وار صفحاتش را ورق می زنم.

دنبال یک نشانه. تنها یک نشانه از بودنت.اما انگار با رفتنت ردت از همه ی خاطراتمان پاک شده است.

انگار تو اصلا نبوده ای.شاید این خیالات است عشق من.شاید هرگز معشوقی وجود نداشته است که من

دیوانه وار دوستش داشته باشم.عاشقانه عزیزش بدارم.می بینی دلبندم؟نبودنت مرا به جنون کشانده است.

من به اصل وجودت شک کرده ام.هر چه فکر می کنم هیچ خاطره ای به یاد نمی آورم.این چه کاریست

که با من می کنی؟هان؟

شاید بهتر است هرگز باز نگردی.شاید اگر بازگردی به جای من با مجنونی روبرو شوی که دیوانه وار

ردی از لیلی می جوید و حتی تو را نیز نمی شناسد. او لیلی خویش را نمی شناسد.خود مجنونش را

نمی شناسد.تو مرا دچار فراموشی خواهی کرد.فراموشی ای بسی ژرف تر از آنی که امروز دچار آنم.

نه اشتباه گفتم.ژرف تر ازآنی که امشب دچار آنم.آری.از این پس تا لحظه ای که تو بیایی دیگر روزی

وجو دنخواهد اشت.آفتابی نخواهد درخشید.خورشیدی نخواهد بود.من نخواهم بود.مجنون نخواهد بود.

فقط لیلی خواهد بود.عشق من که امشب به وجودش شک کرده ام.نه.مرا ببخش.کمی دیوانه شده ام.

من حق شک کردن به وجود نازنین تو را ندارم. حق اینکه منتظرت نباشم را ندارم.من عاشق توام.

چه طور ممکن است که عاشقی در انتظار معشوق سفر کرده اش نباشد؟هان؟چه طور ممکن است؟

چرا جواب نمی دهی؟چرا خاموشی؟نگو که صدایی نمی شنوی.قلبم دارد فریاد می زند:بلند تر از

همیشه.

چشمانم اشک می ریزند:سوزناک تر از همیشه.نگو که کور و کری.تو بیناترینی.تو شنواترینی.تو

معشوق و محبوب و تمام زندگی منی.پس بشنو صدای قلبم را که می گوید:برگرد عشق من.به تو

محتاجم.

[ چهارشنبه 1389/11/06 ] [ 22:53 ] [ زهرا ]

[ ]

2

امشب یک پرسش پاسخ ناپذیر در من تکرار میشود : آیا تو هنوز مرا به خاطر داری؟

روح من مانند ریشه های یک درخت تنومند کهنسال,پیچ و تاب دارد.اما روح تو زلال است

عشق من.صاف صا ف.به راحتی دل می بازی و به راحتی دل می کنی.اما من پر از تناقضم.

روح من هر لحظه قسمت جدیدی از خود را برایم رو می کند.من پیچیده نیستم.اما ثابت هم

نیستم.و تو پاک و روانی .با صداقت و آرامش خاطر جواب بده: آیا تو هنوز مرا به خاطر داری؟

امشب بر خلاف شب های پیشین هیچ نگریستم. نه اینکه فکر کنی به تو شک کرده ام,در عشق

تردید دارم,تو را باور ندارم.نه عشق من.نه.این طور نیست. اما چه کنم. این سوال دست

از سر ثانیه هایم بر نمی دارد.پس زود بیا عشق من.زود بیا و نقضش کن.بیا تا فراموش کنم و هی

این سوال مانند پتک بر من نکوبد که:آیا تو هنوز مرا به خاطر داری؟حتمأ داری عشق من. حتمأ

چرا باید فراموشم کنی؟نه,شاید هم باید بگویم چرا باید مرا به خاطر داشته باشی؟

اصلأ من به بیخ و بن این احساس شک دارم.به دلتنگی شک دارم.تو چرا رفتی؟از من خسته

شده بودی؟نه عشق من. این با عقل جور در نمی آید.منطق حتی از قهوه ی تلخ هم که هیچ وقت

دوستش نداشتم تلخ تر است.منطق می گوید که تو رفتی تا فراموش کنی.تا نباشی. یعنی تا من نباشم.

رفتی که در نبودم مرا از یاد ببری.پس این نامه های عاشقانه ام پوچ؟دلتنگی ام پوچ؟ انتظار پوچ؟

غصه پوچ؟اشک پوچ؟همه پوچ,عشق من,پوچ؟نه,نه عشق من.مگر من تورا نمی شناسم؟مگر تو به

اشک ارج نمی نهی؟مگر نامه هایم را مقدس نمی انگاری؟ مگر از دلتنگی ام دلچرکین نمی شوی؟

نگو که نمی شوی عشق من.نگو که اگر بگویی می شکنم و این بار شیره ی آدمیت و قلب تپنده ای

در کار نیست که در دستان تو جان بگیرند.می شکنم و به راستی نابود می شوم.

اما من این حرف هارا قبول ندارم.اصلأ کدام عقل؟کدام قهوه؟کدام منطق؟در من جنگ بین عقل و

احساس همیشگی است. اما من به تو ایمان دارم عشق من.باورت کرده ام.عقل مغلوب است و

احساس غالب است.تو مرا فراموش نکرده ای و من به خیال توست که هنوز زنده ام عشق من.

به خیال تو.

اما حداقل یک دلیل.یک دلیل برای رفتنت بیاور.مهم نیست که دلیلت راست باشد یا دروغ.

مهم نیست.مهم اینست که من سعی تو را برای به دست آوردن دل خودم ببینم.هر چند تلاشت

ناچیز باشد,اما باشد که اگر نباشد . . .بارها گفته و خودت می دانی.

راستی اگر میدانی پس چرا نمی آیی؟اصلأ چرا رفتی؟هه!خنده دار است.دیگر سخن نمی گویم.

دیگر نمی نویسم.وگرنه تا صبح خواهم نوشت:آیا مرا فراموش کرده ای؟اصلأ چرا رفتی؟

ومدام برای خودم دلیل خواهم آورد و تو را بر حق خواهم دانست.که بر حقی حتی اگر نباشی.

مهم اینست که من بر حق بودن تورا می خواهم و بر حق بودن تو را باور دارم و همین,برای یک نفس

کافیست . . .

[ سه شنبه 1389/10/28 ] [ 16:40 ] [ زهرا ]

[ ]

1

و دوباره شب. صدای سکوت و لرزش قلب افسرده ام.مانند گربه پاورچین پاورچین

قدم برمی دارم تا صدایی نیاید و غربت سکوت شب را اشفته نکند.این شب های

بی تو بودن تمام صدای حیات را از زندگی ام ربوده اند و من غرق سکوت تلخ مرگی

شده ام که امید بازگشت را در من می شکند. آیا صبح طلوع خواهد کرد و امیدم در من

دوباره خواهد شکفت؟

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری هفتم www.pichak.net كليك كنيد

ساعت از نیمه شب گذشته است و در عنفوان جوانی و شاید هم نوجوانی احساس می کنم                          که عمر من هم خیلی از نیمه گذشته است.خیلی. و این به خاطر نبودن توست  عشق من.تو. نگو

که نمی دانستی چقدر حضورت مهم است.نگو محبوبم.نگو که باور نمی کنم.

دیگر دستانم نمی لرزند عشق من.نمی لرزند.دستانم به نوشتن از دلتنگی هایم عادت

کرده اند و فقط می خواهند که تند تند خط های زندگی را ببلعند تا خالی شوم از غصه.

که نمی شوم و دستانم خسته می شوند اما نمی لرزند.این خیلی بد است عشق من.

نمی فهمی؟ نبودنت دیگر برایم تازگی ندارد.دیگر هر روز صبح از دیدن جای خالی

صورتت کنار پنجره تعجب نمی کنم. شگفت زده نمی شوم عشق من. برایت مهم نیست؟

برایت مهم نیست که به دلتنگی و غم عادت کرده ام؟

من دیگر از تباهی خورشید در وقت غروب دلگیر نمی شوم. دیگر صدای بلبل در من

شوری نمی انگیزد. دیگر از بوی یک شاخه گل سرمست نمی شوم.دیگر هر روز صبح

لب بام نمی روم و طلوع خورشید را نگاه نمی کنم. دیگر جان نمی گیرم از آفتاب, از مهتاب

از پروانه از شعر از . . . نمی ترسی که دیگر از تو هم جان نگیرم ,از بویت سرمست

نشوم,از دیدنت شوری در من بر انگیخته نشود و از ندیدنت دلگیر نشوم؟نمی ترسی؟

من سنگ شده ام عشق من.نبودن تو مرا سنگ کرده است. تو مرا دزدیدی. برگرد

عشق من. برگرد و تیشه به ریشه ی هر چه سنگ و سنگدلیست بزن.بزن. بشکن مرا.

بشکن این سنگ بی روح را .تا از میان شکسته هایش شیره ی آدمیت و قلب تپنده ای

که میان سنگ ها محصور بودند جاری شوند و در میان دستان تو جان بگیرند و

دوباره من ,من شوم و تو,تو.

آنقدر دلتنگت شده ام که روزهای با تو بودن دارد فراموشم می شود.که دارد خودم

فراموشم می شود.برگرد عشق من.قبل از انکه قلبم هم سنگ شود و من آنقدر غرق

نبودنت شوم که به راستی نیست شوم . پس برگرد عشق من.خیلی زود.منتظرم.

[ چهارشنبه 1389/10/22 ] [ 21:34 ] [ زهرا ]

[ ]

پاییز
تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری چهارم www.pichak.net كليك كنيد

روزهایم بوی پاییز گرفته اند و هوای گریستن دارند

و اشک هایم هر کدام رد دردی را به دنبال دارند . . .

[ سه شنبه 1389/10/21 ] [ 21:50 ] [ زهرا ]

[ ]

برگرد

باران می بارد عزیزم. باران می بارد و مرا در خود می شوید و جذب می شوم. جذب

لحظه لحظه ی مهربانی هایت. جذب لبخندت . جذب نگاهت. جذب جذبت.

شب است عزیزم.شب است و صدای شر شر باران گوشم را پر کرده است. زندگی من 

 شسته  میشود در نبودنت. در ندیدنت تا نبودن. شسته می شوم و نیست می شوم .

آیا از اینکه به سوی بی سویم ننگریستی پشیمان خواهی شد؟

تا کی عزیزم؟ تا کی نبودنت را تحمل کنم؟تا کی؟ تا کی شبها بی تو زیر این آسمان

پر ستاره قدم بزنم؟آسمان سیاهی که در نبود تو مرا به درون خودش می کشد و نابود

می کند و نیز عزیزم. تو هم مرا به درون خودت کشاندی و داری مرا نابود می کنی.

چرا عزیزم؟ هان؟چرا؟

تک تک علف های دشت را به بی وفاییت سوگند دادم که نخشکند. اما پاییز است

عزیزم. همه ی علف ها زرد شدند و رفتند و من نیز . من هم در فراق تو زرد شدم

عزیزم. زرد زرد و دارم می روم. نمی پرسی به کجا عزیزم؟ نمی پرسی؟

نه عزیزم نه.تو دیگر نیستی که فریادت در من بغض های غم آلودم را بشکند.

وجودم پر از بغض است عزیزم.فریاد بزن. فریاد بزن و مرا به گریست وا دار.

به گریستن.و بنگر به من که بی فریادت وجودم از انفجار بغض ها پر شده است.

برگرد عشق من. برگرد.

 

[ شنبه 1389/10/18 ] [ 22:27 ] [ زهرا ]

[ ]

یک بار دیگر. . .

 دلم میخواست یک بار دگر او را کنار خویش می دیدم

به یاد اولین دیدار در چشم سیاهش خیره می ماندم

دلم یک بار دیگر همچو دیدار نخستین

پیش پایش دست و پا می زد

شراب اولین لبخند در جام وجودم های و هو می کرد

غم گرمش نهانگاه دلم را جستجو می کرد        

دلم می خواست : دست عشق – چون روز نخستین –

هستی ام را زیر و رو می کرد 

فریدون مشیری                        

[ شنبه 1389/10/18 ] [ 11:44 ] [ زهرا ]

[ ]

عاشقی . . .

من اگر عاشق نباشم از خودم سیرم

 

من اگر عاشق نباشم زود میمیرم

رضامعین

[ پنجشنبه 1389/10/16 ] [ 10:59 ] [ زهرا ]

[ ]

خراش

قایقم روی سطح روشن عشق می لغزد و خراش میدهد آن قلب شفاف را.قایقم عقل من است.

منطق من. می خرامد وعشقم را خط خطی می کند. و من سر تا پا پر می شوم از ترک . . .

تو نیستی و عقلم باز پررو شده. مدام به من خودی نسشان میدهد.ابراز وجود می کند و من

باز بیشتر پر میشوم از خطوطی که نبود تورا فریاد میزنند.

من پر از زخم شده ام. تو باز نیستی و منطق دست از سر قلب زخمی ام برنمیدارد. اشک ها

جاری میشوند و جای زخم هایم را میسوزانند. مهم نیست. همین اشک برایم مانده است. گریه

میکنم. گریه . گریه. میدانم که حس می کنی . میفهمی ;با قلبی روشن و بدون خط. میدانم که

برمیگردی تا اشک هایم را پاک کنی. زخم هایم میسوزند. اشک هایم شورند. ناگهان بارانی

از عشق روی سرم می ریزد. اشک هایم را میشوید و میبرد و التیام زخم هایم میشود. به

بالای سرم نگاه میکنم. دستان تو را میبینم که روی من با آبپاش آب میریزند. به من لبخند میزنی.

میخندم.آری.تو برگشته ای.تو عاشقی . . .

[ دوشنبه 1389/10/13 ] [ 23:40 ] [ زهرا ]

[ ]

نجات

پیرمردی در ساحل دریا در حال قدم زدن بود.به قسمتی از ساحل رسید که هزاران ستاره ی دریایی

به خاطر جزر و مد در آنجا گرفتار شده بودند و دخترکی را دید که ستاره های دریایی را میگرفت و

یکی یکی آنها را به دریا می انداخت. پیرمرد به دخترک گفت: دختر کوچولوی احمق. تو که نمیتونی

همه ی این ستاره های دریایی را نجات بدهی.آنها خیلی زیاد هستند.

دخترک لبخندی زد و گفت:میدانم. ولی این یکی را که میتوانم نجات دهم و یک ستاره ی دریایی را

به دریا انداخت و این یکی و به دریا انداخت و این یکی . . .

 برگرفته از کتاب شعله ی عشق

[ دوشنبه 1389/10/13 ] [ 11:10 ] [ زهرا ]

[ ]

جوانان امروزی . . .

<< میدونی که,این جوان های امروزی . . .>>

این را بغل دستی ام گفت. او تازه داشت شروع به سخنرانی درباره ی وضع تأسف انگیز

جوانان میکرد و با حوصله و دقت واژه های نخ نما شده ی روزنامه اش را به رخم میکشید

و تا پایان سفر به سخنرانیش ادامه داد.

از هواپیما که پیاده شدم روزنامه ای خریدم و به هتل رفتم. هنگام مطالعه ی روزنامه و به

مقاله ای درباره ی همین جوانان مورد بحث برخورد کردم.

در مدرسه ای کوچک پسر بچه ای تومور مغزی میگیرد. تحت شیمی درمانی قرار میگیرد

و هنگام معالجه موهایش را از دست میدهد و تاس میشود.

شیمی درمانی پسربچه ای کوچک. بی تردید تصورش هم ازاردهنده و زجر آور است.

چه برسد که از نزدیک شاهد آن باشیم.

در روزنامه نوشته بود که دوستان پسرک از دیدن بی مویی دوستشان ناراحت میشوند و

برای همدردی با او تصمیم میگیرند همگی موهایشان را از ته بزنند.

در روزنامه عکس گروهی آنان نیز چاپ شده بود;میدانید که;عکس گروهی از جوانان

امروزی . . .

برگرفته از کتاب شعله ی عشق

[ شنبه 1389/10/11 ] [ 17:6 ] [ زهرا ]

[ ]

دریچه

بازو به دور گردنم از مهر حلقه کن

بر اسمان بپاش شراب نگاه را

بگذار از دریچه ی چشم تو بنگرم

لبخند ماه را . . .

فریدون مشیری

[ دوشنبه 1389/09/29 ] [ 20:52 ] [ زهرا ]

[ ]

خوش آمدی
ارزو میکنم میتوانستم

به تو نشان دهم که یاد تو در من

تا چه اندازه شیرین است

وتا چه اندازه دوست دارم

که تو را دوست بدارم.

به آستان من

خوش آمدی

" ماری هاسکل "

[ پنجشنبه 1389/09/25 ] [ 18:21 ] [ زهرا ]

[ ]

دو خط موازی
دریا می خروشد   افتاب میدرخشد    تو میخندی    دندانهایت میدرخشند  همچون دانه های مروارید . . .

تو از من دوری

من از تو دورتر

               بین ما هزار دریا فاصله است

هردو در ساحلیم هردو هم را میبینیم و هردو یکدیگر را دست نیافتنی میدانیم

                               مانند دو خط موازی . . . .

تا ابد می دویم این سرنوشت ماست

هرگز به هم نمیرسیم

میدانیم

نمیتوانم باور کنم

از سد خودم میگذرم

از سد منیتم

از سد نفسم

میشکنم : با انعطاف با انحنا

                              متقاطع میشویم

و دیگر هیچ استاد هندسه ای نمیتواند فریاد زند :

                              دو خط موازی هیچ گاه به هم نمیرسند

 

[ پنجشنبه 1389/09/25 ] [ 10:14 ] [ زهرا ]

[ ]

جای خالی تو
دیروز با صدای برخورد شاخه ی درخت پشت پنجره با شیشه از خواب پریدم

پس تو کجا بودی که درخت پشت پنجره باید مرا  بیدار کند؟

دیروز دختر همسایه برایم یک سبد توت اورد

پس تو کجا بودی که دختر همسایه باید برایم صبحانه بیاورد؟

دیروز گربه ام دامنم را گرفت و مرا به دشت برد

پس تو کجا بودی که گربه باید مرا به گردش ببرد؟

دیروز تو نبودی و برای من هربار کسی جز تو کاری انجام داد

تو کجا بودی که در انتظارت قلبم پیر شد و پژمرد؟

و امروز انگار صدایی به نرمی مرا بیدار میکند. چشمانم را باز میکنم : تو هستی

بادیدنت دیروز را از یاد میبرم

کنارم مینشینی و آهسته در گوشم زمزمه میکنی

                            دوستت دارم                           

 

[ پنجشنبه 1389/09/25 ] [ 9:3 ] [ زهرا ]

[ ]

جاده
کنار جاده نشسته ام . . .

چشم انتظار تو . . .

میدانم که می ایی و من منتظر توام

همه میگویند او دیگر بر نخواهد گشت.تو دیگر او رانخواهی دید. صدایش را نخواهی شنید.

از لبخندش قلبت نخواهد تپید.نگاهش دیگر تورا لبریز نخواهد کرد ومن پوزخندی میزنم . .

ومن هنوز چشم انتظار توام.کنار جاده . . .

وتو می ایی. میبینم . . . ومن به سویت پر میکشم و ناگهان میبینم که من مانندی به زمین

می افتد.اما من دارم به سوی تو اوج میگیرم . نگاه میکنم: کالبدم هنوز کنا جاده منتظر

توست . . .

[ شنبه 1390/02/24 ] [ 16:17 ] [ زهرا ]

[ ]